عشق ، این منم که با توام و بی تو گم در خویشم ، این صدایی که می شنوی ، هذیان
نیست گرچه من از امروز به تب آلوده ام ، اما تو بگو در کدام لحظه از لحظه های
حیات ، تا بدین حد هشیار بوده ام که امروز هستم ، پس از لمس تو ، از تاریکی
نمی ترسم . به نامم ادت ندارم . اگر تا امروز هر چیزی به جونم بسته بود ، از این
لحظه چیزی جز تو ندارم . گوش کن ! طبل سینه ام چه بی قرار می کوبد ! آسمون
دلم چه بی تاب می غره . این روح عاشق در تلاطم امواج طوفانی چه مشتاق می
جوشه ! در هر لحظه ، در امواج بی قراردریای حیرت غوطه ورم .
عشق !چه جادویی در نگاه توست که هر چشمی به نور تو می بینه ! چه حکمتی در
صدای توست که همه ی گوش ها ، به خاطر تو می شنوه . تو لطف پیدای هر نقش
زیبایی ! تو نهایت کمالی ، در بطن هر پدیده ای ! تو نقطه اتصال همه ذراتی ! تو


