تبليغاتX
بالیوود








سلام بچه ها

دیروز خبر خیلی بدی بهم دادن خیلی ناراحتم کرد هنوز هم باور نمی کنم که این اتفاق افتاده . همون دختره که رقیب آزیتا بود بهم گفت که سجاد سه شنبه خودکشی کرده و تا چهارشنبه کسی نفهمیده تا پنچشنبه ساعت ۳ بستری بوده و بعد هم فوت کرده .

باور نمی کنم که سجاد هم این کار احمقانه رو کرده . خودمو نمی بخشم .چون خودمو باعث بانی این کار می دونم چون من بودم که به سجاد خبر دادم که آزیتا خودکشی کرده . وقتی فهمیدم بهش زنگ زدم اما گوشیشو جواب نمی داد . تا این که بهم sms زدن و بهم شماره دادن که با این تماس بگیرم من هم زنگ زدم . باور نمی کردم که اون طرف هم می گفت جمعه سجاد فوت کرد . باور نمی کنم که سجاد با خودش این کار و کرده باشه . عذاب وجدان عجیبی دارم . نمی تونم یه عمر با گناه زندگی کنم . به خدا دارم می میرم از وقتی که فهمیدم . برام یخته درک این موضوع .

ای خدا منو ببخش که باعث شدم کسی بمبره . باعث شدم با حرفام کسی رو بکشم . منو ببخش .

دعا می کنم که دروغ باشه می ترسم اگه راست باشه چی کار کنم چه طوری زندگی کنم . باور نمی کنم کاش می شد کسی بهم کمک کنه تا بفهم که دروغ یا راسته . ای کاش بود .

حالم خیلی بده از دلشوره و گناه دارم دغ می کنم . ای کاش حقیقت نداشته باشه .

این هم بگم من نمی خوام کسی رو سر کار بگذارم این رو به خاطر این می گم که آقا سامان فکر کرده من همه رو سر کار گذاشتم اما باور کنید من کسی رو سر کار نمی گذارم این رو جدی می گم . باور کنید


+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 10:8 توسط " سپیده " |


این هم  یک عکس از ابرو به خاطر شادی دوستم آزیتا چون ابرو خیلی دوست داشت راستی فاتحه یادتون نره

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 11:46 توسط " سپیده " |


سلام دوستان عزیز امروز خیلی دلم گرفته تازه فهمیدم که چقدر تنها شدم. 

۴روز پیش بهترین دوستم رو از دست دادم اون یکی از بهترین دوستانم بود مثل خواهرم حتی بیشتر از اون دوستش داشتم .وقتی خبر خودکشی شو بهم دادن باورم نشد چطور ممکنه که آزیتا خودکشی کنه اون که دختر فهمیده ای بود اما وقتی خودم به خونه شون رفتم دیدم مادرش و خواهراش یه طرف برادراش هم، یه طرف دیگر دارن گریه می کنند . مادرش هی از هوش می ره و بقیه به هوشش می یارن . صحنه خیلی دردناکی بود، وقتی ماشین آمبولانس جنازه آزیتا رو آورد همه جیق می زدن من که خودم از حال رفتم وقتی به خودم امدم دیدم قبرستان هستم داشتن آزیتا رو توی قبر می گذاشتن باور نمی شه آخه 7 اسفند تولدش بود تولد 18 سالگیش بود می گفت چند سال دیگه که ماه صفر از اسفند در بیاد یه جشن مفصل می گیرم همه رو هم دعوت می کنم .

می دونید از چی دلم آتیش می گیره از این که اون عاشق بود یه عاشق واقعی حتی وقتی از عشقش جدا شد و فهمید که عشقش کس دیگه ای رو می خواد خودشو کشید کنار،حتی  عشقشو نفرین نکرد بلکه براش دعا می کرد که دختره لیاقتشو داشته باشه آخه می گفت سجاد بهتریت پسریه که تا به حال دیدم اون خیلی خوبه من لایق اون نیستم نه من بلکه هیچ دختری لیاقتشو نداره ، آزیتا اون قدر سجاد رو دوست داشت که حاضر بود برای راحتی اون همه  وجودشو بده هزار بار بهش گفتم که اون لایق این همه خوبی و عشق نیست . چنان از سجاد حرف می زد که آدم دلش می خواست سجاد رو از نزدیک ببینه . با این که حتی آزیتا قیافه سجاد رو ندیده امّا با تمام روحش دوستش داشت وقتی هم بهش می گفتم که تو هنوز قیافه شو ندیدی حتی همشهری هم نیستین چطور این قدر عاشقش هستی  می دونید چی می گفت ، می گفت مهم چهره نیست مهم ذات آدمه، مهم اخلاق آدمه، مهم سرشته آدمه، مهم تر از این که اون خیلی خوبه پاکه، ساده، است تمام خصوصیات یه مرد خوب رو داره . اما حیف که سجاد هیچ یک از این حرفهارو هیچ وقت نمی تونه از زبون خود آزیتا بشنوه .آقا سجاد برای آزیتا متاسف بودم که به پسر بی احساسی مثل شما دل بسته بود . ای کاش توی تشیح جنازه آزیتا بودین و مطمئن می شدیدن واقعاً آزیتا رفته و دیگه وجدانتون راحت می شد شما که به خاطر عذاب وجدانتون به احساس آزیتا پشت پا زدین . شما پسر بی احساسی هستین و لیاقت عشق پاک اونو نداشتین . نمی دونم چرا آزیتا شما رو نتونست بشناسه من که شما رو خوب شناختم . شما نمی دونستین که اگه پیش یه دختری که شما رو دوست داره در مورد رقیبش حرف بزنین و بگین که دوستش دارین چقدر برای دختر سخته شما اگه نمی خواستین آزیتا به شما دل ببنده چرا بهش شماره دادین؟ چرا با حرفاتون بهش امید می دادین ؟ بعد از این که اون روز برای همیشه با هاش خداحافظی کردین حالش خیلی بد شد یه سردردی گرفته بود که بردنش بیمارستان چند شب کارش شده بود گریه و زاری . حتی بعد از این که من براتون آف گذاشتم شما حتی بهش زنگ نزدین که اون دلش خوش باشه که شما هنوز فراموشش نکردین .  

 اما حالا این حرفا چه فایده ای داره حتی اگه آقا سجاد هم این حرفا رو بشنوه دیگه آزیتا زنده نمی شه . دلم برای همه کارای آزیتا تنگ شده برای صداش ، حرف زدنش، برای خنده هاش، برای گریه هاش، برای راه رفتنش، برای همه چیز . آخه چرا ما آدما باید یه عزیزی رو از دست بدیم تا بفهمیم که چقدر دوستش داشتیم چقدر بهش وابسته بودیم من که هنوز هم باور نمی کنم که آزیتا دیگه پیشم نیست دیگه نمی تونم باهاش درد دل کنم .

 

امیدوارم شما دوستان خوب هیچ وقت کسی از بهترینای زندگی تون رو از دست ندین . ممنون هستم که به حرفام گوش دادین کمی از درد دلم کم شد . تا بعد .


+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 12:30 توسط " سپیده " |