سلام دوستان
این هم ادامه داستان زندگی
دوران تلخ و نا امیدی دبیرستان را آغاز کردم دوران بی کسی ام را آغاز کردم . نمی دانم در این غم بی کسی چه کسی یا چه کسانی می توانند به من کمک کنند. تمام مسیر از خانه تا دبیرستان را که قبلاً با مریم می گذشیم را به تنهای طی کردم .
مسیر آن بود من آن نبودم . خدایا تنهآ هستم همیشه می گویم که یک روز خود ، خود را می گشم نمی گذارم که به پیری برسم در نوجوانی تنهآ هستم و در پیری تنها تر از امروز می شوم . دیگر من آن دختر سابق نیستم دیگر آن شور و شوق نوجوانی را ندارم دیگر به آخر خط رسیدم به مرگ رسیدم .
هیچ وقت آن عروسی را فراموش نمی کنم هم من بودم هم عشقم . چقدر گفتیم و خندیدیم . آرزو می کردم که آن روز هیچ وقت تمام نمی شد ، امّا مانند همه ی آمدن ها رفتنی هم هست و من باید می رفتم باید آن روز در خاطرم بسپارم چون هیچ وقت تکرار نمی شود .
برای ۲۸ صفر روز شماری می کنم چون ممکن است عشقم بیاید اگر بیاید به من می فهماند که من را دوست دارد و اگر نیاید سعی می کنم فراموشش کنم که این مساوی نابودی من است قبلاً که دوستم را از دست دادم و حالا عشقم را . نمی خواهم دیگر او را از دست بدهم او مال من است و مال من می ماند .
ای عشق من دوستت دارم با تمام روحی که در بدن دارم دوستت دارم .
ادامه داستان توی آپ بعدی تا بعد بای ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




فعلاً بای![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امروز می خوام کم تر از عشق حرف بزنم می خوام از حقیقتی حرف بزنم که
شاید برای شما جالب باشه. داستان زندگی یه دختر تنها با این که دوروبرش شلوغه
اما در دل احساس تنهایی و پوچی می کنه . از شما دوستان عزیزم می خوام این
داستان رو با دقت بیشتری بخونید و بعد بهم بگید این دختر تنها باید چی کار کنه.
اسم این دختر رو نمی تونم بگم چون اجازه ندارم که فاش کنم . اما شاید بعد ها شد .
بهتر می بینم که این داستان رو از زبون خود دختر بشنوید.
و امّا داستان زندگی:
اوج زندگی من از زمانی آغاز شد که از دوستم جدا شدم .دوران دبیرستان
بدترین دوران زندگی من بود . بهترین دوستم که از خواهر هم به من نزدیک
بود از کنارمن رفت . شاید قسمت این بود، اما من عقیده دارم که قسمت را
خود انسان به وجود می آورد.
اگر مریم به آن مدرسه لعنتی نمی رفت دوباره آن دوران خوب ادامه داشت.
اما همیشه این را می گویم که مقصر خودم بودم که باعث این جدایی شدم . اما
چرا ؟
خدایا با این بی کسی ام چه کنم حتی خواهرم را که تنی بود را از دست دادم .
دیگر کسی را ندارم. تنهای تنها... ! خدایا تنها تورا دارم که می تواند به من
کمک کند .
برای این این دوست را از دست ندهم همه کار کردم امّا تمام این راه ها یی که
می رفتم به یک چیز ختم می شد .
انگار تمام این مسیر ها به یک نقطه می رسید نقطه ی آخر ، نقطه ای که
خیلی ها با رسیدن به آن جان به جان آفرین تسلیم می کردند آن نقطه و چیز،
تنهایی ابدی است !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگه دوست دارید ادامه این داستان پر از رنج و سختی رو بشنوید نظر بدید و راه حل .
حتاً save کنید . پشیمون نمی شوید اگه پشیمون شدید چاره اش این که فقط روی Delete کلید کنید همین ..............


